X


























مادرااااااااانه

پرنسس نفس بدنیا اومد

 

من خوبم

نفس نازم خوبه

ما خوبیم

فقط 24ساعت برام کمه حداقل باید 27 ساعت در اختیارم باشه!!!!

دارم سعی میکنم زودتر خودمو پیدا کنم/ من گم شدم در بزرگ کردن نفس

نوشته شده در سه شنبه 8 بهمن 1392ساعت 14:36 توسط مامی

 

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه 22 آبان 1394ساعت 19:27 توسط مامی|

به نام خدای خوب

سلام دوستان

فقط اومدم بگم همه چیز عالیه

منو دخترم داریم با هم عشق میکنیم

امشب دومین یلداش رو  گذروند و 15 ماهه شد

بزودی با کلی عکس میام

نوشته شده در دوشنبه 1 دی 1393ساعت 2:45 توسط مامی|

به نامِ خدای خوب

دختر کوچولوی خونه ی ما هر روز با یه عالمه لبخند به منو باباش انرزی میده:

لبخند

از همون روزای اولی 5ماهگی شروع کرد به بلند کردنِ سرش در حالتِ دمر البته برایِ شروع باید کمکش کرد

اول باید براش دستاش رو زیرِ سینه ش بذاریم بعد خودش جهتِ دستاش رو تغییر میده و با هزار زحمت شروع میکنه به بلند کردنِ سرش:

بلند کردن سر

و سعی میکنه به یه دستش تکیه کنه و سینه اش رو هم بکشه بالا:

دمر

بعد پاهاش هم میره رو به بالا و اونوقته که دیگه خستگی از چهره ش میباره:

خستگی

اینکار چند بار تکرار میشه و در نهایت نفس خانوم سقوط آزاد میکنه و خسته میشه:

خمیازه

الهی مامان به قربونت که اینجوری چشمات رو میمالی عزیـــــــــــــــــــــــــــــــــزم:

چشم قشنگ

نفسِ نازم فقط خدا میدونه که با هر کارِ جدیدی که انجام میدی چقدر غرق در شادی میشم

تو منو از نو عاشق کردی, عاشقِ زندگی/ عاشقِ آقایِ پدر/ عاشقِ خودت و بزرگ کردنت

و منو شاکر کردی, شاکرِ خدایِ بزرگی که بواسطه حضورِ  سلامتِ تو تا همیشه وامدارش شدم

خدایا شکــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 9 بهمن 1392ساعت 21:39 توسط مامی|

به نام خدای خوب

چند روزی بود که حس میکردم باید ببرمت چشم پزشکی!

انقد که از صبح تا شبب نگاهت میکنم هر روز یه چیزی کشف میکنم و بعد با اقای پدر روانه ی مطبِ اطبا میشیم!!

نفس کوچولو توی آسانسور برایِ رفتن به چشم پزشکی:

اسانسور

هرچی توی ذهنم بود با دکتر اسدی در میون گذاششتم ایشونم معاینه ت کردن و گفتن کاملا" واکنش هات طبیعی و بجاست (چقدم میخندیدی واسه دکترِ بداخلاقت)

باز دوباره من ادامه دادم: "اخه اینجاشو ببینین/آخه اونجاشو ببینین", که یکهو جناب دکتر با صدای بلند فرمودن خانوووووم این بچه چشماش سالمه بزرگ بشه چشماش میشه مثه چشمایِ خودت! دوباره من با پررویی گفتم یعنی بزرگ شه خوب میشه؟ که دیگه دکتر قاطی کرد و با همون لحن گفت همین الان خووووبه خووووووووووبه خوووووووووووووووووووبه

خلاصه اومدیم بیرون و قرار شد دو مرحله قطره به فاصله 15 دقیقه توی چشمایِ نفسم بریزن تا نزدیک بینیش موقتا از بین بره و با گشاد شدنِ مردمک چکاپ کامل انجام بشه

 اینجا قطره رو ریختن و بچه م بی خبر از همه جا ارومه اروم تویِ بغل باباش عشق میکرد:

اغوش پدر

بعد از گذشتِ نیم ساعت مردمک کاملا باز شد و دکتر معاینه کرد و خداروشکر همه چی خوب بود

اومدیم خونه و یه جورایی با نورِ کم فضای رومانتیک ایجاد کردیم تا نفس خانوم چشمشون اذیت نشه ظاهرا" چند ساعت طول میکشید تا مردمک کوچیک بشه و به حالت عادی برگرده

مردمک به اندازه ی قسمتِ سفیدِ تویِ عکس باز شده بود:

مردمک

همیشه سلامت باشی مامان جون

خدای بزرگ بخاطرِ سلامتیِ نفس اگه هر روز و هرشب هم شکرت کنم بازم کمه خودم اینو میدونم

به اندازه ی بخشندگیت شکـــــــــــــــــــــــــر

نوشته شده در چهارشنبه 9 بهمن 1392ساعت 20:25 توسط مامی|

به نام خدایِ خوب

دردونه ی مامان از وقتی واردِ 5 امین ماه از زندگیت شدی به شدت موهات داره میریزه!

منو آقای پدر توی ماه هایِ گذشته یکسره شونه دستمون بود و با شونه کردنِ موهات حال میکردیم

اما الان از ترس ریزشِ مو دیگه دست به شونه نمیزنیم چون قطعا با این صحنه روبرو میشیم:

شانه

هرجا که پا بذاری موهات نمایانه:

مو

بدبختی اینجاست که اگه ما هم شونه نکنیم خودت اینجوری می افتی به جونه فرقِ سرت:

مو کشیدن

اینم سرِ مبارکت که دیگه موندم از نواحیِ شرقی ببرم به غربی یا برم توو کارِ قسمتِ مرکزینیشخند

کم مویی

الهی فدات شم  پرنسسِ کچلِ مامان

خدایا برایِ تمامِ ثانیه هایی که با نفسم شکــــــــــــــــــــــــــر

نوشته شده در چهارشنبه 9 بهمن 1392ساعت 19:39 توسط مامی|

به نام خدای خوب

دختر نازم سالِ گذشته توی همچین روزی (9/11/91) متوجه شدم که شما اومدی توی دلم و قراره منو اقای پدر بشیم "مامان و بابا"

هیچوقت اونروز رو فراموش نمیکنم , روزی رو که خدا با بودنِ تو تویِ وجودم منو به اوجِ بهترینها رسوند و تا ابد وام دارِ خودش کرد

فراموش نمیکنم لحظه ای رو که خبرِ حضورت رو به پدرت دادم و هرگز از یاد نمیبرم اشکِ شوقی رو که تویِ چشماش حلقه زد.....

توی دورانِ بارداری عکسای زیادی گرفتیم اما به علتِ حفطِ شئونات اسلامی نمیشه اونایی رو که صورت مامان توش مشخصه رو اینجا برات بذارم متفکر فعلا این چندتا رو که از نظر مدیریت وبلاگ بلامانع هست میذارم و شاید مابقی رو خصوصی گذاشتم...

اینجا کفشای کوچولوت توی دستمونه:

کفش

اینجام عکس سونوگرافی انومالیت توی دستمونه وقتی که 20 هفته ت بود:

سونوگرافی

بقیه عکسا مورد داره شرمنده!

خدایا بابتِ روزایِ قشنگی که برامون خلق میکنی شکـــــــــــــــــــــر

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 9 بهمن 1392ساعت 17:33 توسط مامی|

به نامِ خدایِ خوب

و یکم بهمن ماه از راه رسید و نفسِ مامان 4ماهه شد

حالا دیگه وقته زدنِ واکسن بود/ آقای پدر اونروز نرفت سرِکار تا مامان دست تنها نباشه

مثه همیشه میخندیدی و همه جا رو با کنجکاوی نگاه میکردی تا اینکه یه سوزن رفت توی پای چپ ات

یه جیغِ بنفش کشیدی و بابایی بغلت کرد و اومدیم خونه و شما زودی خوابیدی:

لالا

برای خوردنِ قطره استامینوفن بیدارت کردمو این مدلی بودی:

اخم

یواش یواش یخت آب شد:

جونم

خلاصه شیر خوردی و میخندیدی برامون:

لبخند شیرین

واکسیناسیون به همین راحتی طی شد بدون تب کردنو داستانایِ دیگه/ فقط بین ساعت 8تا9 شب یکمی بی قرار بودی و غر زدی که آقایِ پدر بغلت کرد و راه بردت و انگار همه چی یادت رفت

خداجون چقد خوب حس ات میکنم /چقد خوبه که کنارمونی/هیچ جا نرو بهت خیلی نیاز داریم شکـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر

 

نوشته شده در پنجشنبه 3 بهمن 1392ساعت 20:45 توسط مامی|

نوشته شده در سه شنبه 1 بهمن 1392ساعت 22:53 توسط مامی|

نوشته شده در سه شنبه 1 بهمن 1392ساعت 22:53 توسط مامی|

نوشته شده در سه شنبه 1 بهمن 1392ساعت 22:53 توسط مامی|

نوشته شده در سه شنبه 1 بهمن 1392ساعت 22:52 توسط مامی|

به نامِ خدایِ خوب

دختر نازم بالاخره 40 روزه شد و منو آقای پدر روز شنبه حدودای همون ساعت تولدش به سنّتِ دیرینه عمل کردیمو دوتایی بردیمش حمام

و چقدر تو آروم بودی فرشته ی نازِ مامان/ کاملا" لذت بردی و منو بابایی شستیمت و مدام باهات صحبت میکردیم و آخر سر هم برات یه عالمه آرزوهایِ خوب کردمو آخرین آبِ ٤٠روزگیت رو روی بدنِ خوردنیت ریختم

همیشه سلامت باشی و آروم عزیزم

اینم چندتا از عکسات قبل از لباس پوشیدنت

بالاخره منم 40 روزه شدم هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا :

هورااااا

 خدا کنه لباس تنم نکنن بذارن بعد از خوردنِ می می بخوابم!

 حمام

 ای داد چی دارم میبینم! بازم بابا لوسیون به دست و مامان لباس به دست, دوتایی دارن میان سراغم:

40 روز

 

نمیدونم قراره بعد از گذشتِ 40روز چه تغییراتی اتفاق بیفته! فقط همینو بگم که تا به امروز هزارماشالا همه چیز خوب بوده عزیزم/ خیلی آرومی/ شیرت رو میخوری و میخوابی/ همچنان بادگلو نمیزنی و ما ازین جهت راحتیم/ دلدرد و کولیک و این داستانا رو هم نداشتی خداروشکر

خدا جون دقت کردی خیلی عاشقتم؟! شکــــــــــــــــرت شکر

 

 

نوشته شده در يکشنبه 12 آبان 1392ساعت 8:01 توسط مامی|

نوشته شده در جمعه 3 آبان 1392ساعت 17:11 توسط مامی|

به نامِ خدایِ خوب

و خدا نعمت را بر ما تمام کرد.....

پرنسس نفس در 17روزگی:

خلق شده ایم تا زیبایی خلق کنیم

اینهمه زیبایی

خسته نباشی یگانه معبود.........

 

نوشته شده در جمعه 3 آبان 1392ساعت 17:09 توسط مامی|

به نامِ خدایِ خوب

عکسهایِ پرنسس پاییزیِ من

روز اول تولد در بیمارستان

روز اول تولد

نفس کوچولویِ من عاشقتم مامانـــــــــــــــــــــــــــــــی

دخترم نفس

عشقمممم

جوجه اردکِ من خوب بخوابی مامان

جوجه اردکِ مامان

اینجا انقد شکله پسرا شدی که بهتره بگم مامان فدااااااااات پسرم

مامان فدات عمرم

دخترِ بی اعصابِ من :-)

جیغ بنفش

لطفا" پسردارا اینجا چشماشونو ببندنچشمک

فریاد

لازم به ذکر است که کلیه ی لُپ های پرنسس تا روز 10 تولد آب شد! و نفس نسبت به وزن تولدش 400گرم کمتر شده و این منو ناراحت کرده

3روز اول تولد نفس اصلا" می می نخورد و توی بیمارستان با شیرخشک تغذیه شد (چه روزِ بدی بود وقتی بهم گفتن عزیزم شیر نداریدل شکسته چقد گریه کردم! مادر بشی و شیر نداشته باشی)

اما به لطفِ خدا از روز 4 تولد فقط داره از شیر مامان تغذیه میکنه و ازونجایی که کلا" شکمو نیست من مجبورم یوقتایی با قاشق هم بهش شیر بدم البته نه به همین راحتیا با کلی ترفند! مثلا" وقتی یه مک میزنه باید بابایی با قاشق یکمی از شیرِ دوشیده شده من بریزه روی می می تا پرنسس تشویق بشه و فکر کنه خودش با اون فسقل تلاشش برایِ مک زدن داره اینهمه شیر جایزه میگیره/ خلاصه فیلمی شده این شیر خوردنا و بادگلو نزدناش...............

تازه خانوم کلی صورت و سینه ش هم زرده زرده/ روز اول زردیش 6 بود و روز نهم 13 ولی با این حال دکتر تشخیص دادن که نیازی به زیر دستگاه رفتن نیست و خودبخود دفع میشه

نفس به موقع برایِ شیر خوردن بیدار نمیشه! هرچی ماساژ میدیم یا دست و رو میشوریم انگار نه انگار یهو میبینی 5 یا 6 ساعته شیر نخورده! یکی میگه باید بیدارش کنین تا 2الی3ساعت یکبار بخوره/اون یکی میگه هروقت گرسنه بشه خودش میخوره....

خدایا خودت داری میبینی با بخشیدنِ این فرشته کوچولوت چه انرژی ای توی خونه مون  موج میزنه

خودت داری میبینی کنار هر لبخندمون یه خدایا شکرت گفتن حداقل کاریه که میکنیم

داری میبینی که چجوری هم من هم حمید واسه منتظرا دعا میکنیم/ پس ملتمسانه ازت میخوام همه ی فرشته ها رو برای پدر مادرا حفظ کنی و هرچه زودتر دلِ همه ی منتظرا رو شادِ شاد کنی/ اگه الان دارن اینهمه به درگاهت التماس میکنن مطئن باش با اومدنِ فرشته شون توی هرثانیه از زندگیشون بیادتن....

مهربون خدا شکــــــــــــــــــــــر

نوشته شده در پنجشنبه 11 مهر 1392ساعت 12:36 توسط مامی|


آخرين مطالب
» انرژي مثبت
» فقط شادی
» دمر
» چشم پزشکی
» ریزش مو
» لحظه ی نابِ عاشقی
» واکسن 4ماهگی
» 2
» 3
» 4
» 1
» چهل روزگی
» .
» زیبایِ خفته
» ده روز اول تولد
» خاطره زایمان
» دلنوشته های آقایِ پدر
» عکسهای بارداری
» دلنوشته های آقایِ پدر
» انتخاب اسم
Design By : Pars Skin